جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۲ | 21:28 | يه دوست -
حالا یه چند روزی از اون گذشته بود که رفته بودن باغو و حاجی بتول تو دل خودش داشت بد و بیراه می گفت که چرا با این همه مشکل پا شده دوباره شال و کلاه کنه بره پیش دختره و اینه که چه جوری چیزایی رو که واسش می خواد از قبل اتفاق می افته و این شد که زنگ زد بش دیگه انگار عادت کرده بود بش خبر ازش گرفت برگشته یا نه کردید بله میگه آره چند ساعتی میشه و اومد پیش حاجی خانم که دوباره دلش آروم نگرفتو و پا شد رفت پیش یه بقال چارتا کیلو میوه براش بگیره بره دیدنش که ناگهان دید دختره داره با حاج خانم دارن از ته کوچه با یه جعبه میوه دارن برمی گردن رفت جلو و بش گفت چه خبر پس این جعبه میوه چیه گفت خوب دیگه باغ بودم یه جعبه میوهم گرفتیم و اومدم حالا چطور گفت هیچی خواستم برا دیدن میوه برات بیارم یه سری تکون داد و گفت البته شانسم نداری پس شد بتول و دو کیلو و نیم میوه!!!!!!!!!!!!
جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۲ | 21:2 | يه دوست -
بعد چند روز نبودن و رفتن توی لاک خود حاج بتول تصمیم گرفت بره سراغ یکی که واسه دل خودشم که شده باش درد و دل کنه که از قضا دوباره یاد دختره افتاد و گفتش که بیچاره یه دختری هست فلان و فلان که نمی تونه خودشو جم کنه رفته شوهر کنه سر از بازی دراورده حالا می خوام بش یاد بدم حداقل چهارتا نخ یاد بگیره بگه بابا اومدم بشینم تو خونه خودم دیگه این چه بدبختیه واسه من درست کردی که این شد که اگه شد خدا رو شکر اگرم نه جدا شه بچسبه به زندگیش والا حالا اینو نگو بگو پاشد و رفت دم در خونه دختره گفت بیا باهام بریم یه جا واسه زیارتی سیاحتی چیزی که از شانس بد دختره اومد بیرون و گفت تا حالا واسه خاطر دل خودم بیرون بودم که نامزدم بش برخورده کو میخواد طلاقم بده و با زن یکی از دوستای بابام می خوایم بریم یه جا دو روز بمونیم که ناگهان به سرمون زد با هم بریم توی یه باغ و بمونیم چند روزی که حاجی خانم باز بش برخورد و گفت خاک بر سر این شانس ما کنن و یه اخم معنی داری کردو و گفت پس شد بتول و زیارت نامه !!!!!!!!!!!!!!!
چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۲ | 16:14 | يه دوست -
یه روز صبح همه خواب بودن که خرسی و خرسک با هم رفتن که با عمو بزی بازی کنن که دیدن خانم بزه داره دنبال خرسک خروسک زنون می دوه که ناگهان خرسک از خواب پرید گفتش که این همون چیزی که من می خواستم نیستش اما خرسی بیچاره به امید پیدا کردن بزبزی همین جور گرفتش خوابید غافل از این که خانم بزه داره دنبال بزبزی می گرده که بش بگه خرسک خوابیده پس می تونی سراغ خرسی بری اما برعکس خرسی خواب نبود و خرسک خوابیده بود که چی میشد دیگه خدا خودش می دونست پس بزبزی همراه اشتباه می فهمید خانم بزه هم بلاخره می فهمید!!!!!!!!!!
یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲ | 0:53 | يه دوست -
تا تنور داغه باید نونو چسبوند اینبارم بتول خانوم حاجی خانوم نتونست کاری واسه این دختر بیچاره کنه اما باز دلش خوش بود که تونست خونه رو پیدا کنه اونم خونه کی خونه یکی از این همسایه ها که به دنبال هر نوع حرفی برا ادم می گردن و این دخترم که بیچاره بی سر زبون و درمونده باید یه کاری واسش می کرد و دید که کاری میشه کرد جز اینکه یه کاری واسه دختره دست و پا کرد شاید سر و زبون درآورد و تونست خودشو بین این و اون جمع کنه از این در و همسایه نجاتش داد که به این بسپر به اون بسپر یه کار خوب توی یه محیط خوب به نام کتاب فروشی واسه دختره پیدا کرد هم چار کلام کتاب بخونه ادم شه واسه خودش هم بشینه در مغازه چارتا کتابم بفروشه این دفعه نرسیده به خونه دختره دید که ای دل غافل یه خاک بر سری اومده و واسه دختره یه کار توی یه نرم افزار فروشی گیر آورده و دخترم از همه جا بیخبر قبول کرده و سر و توی سر واسه خودش دراورده که بازم فقط سرشو انداخت پایین و گفت با فقط می تونم بگم با اینکه واسه خودم شرمندم پس بازم شد بتول و کار کارتون!!!!!!!!!!!!!
یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲ | 0:40 | يه دوست -
از حواشی که بگذریم باید که حاجی بتول واقعا شخصیتش داره لگد مال میشو و باید خودشو هر جور شده بین مردم جم کنه اخه مگه میشه ادم انقد دلش بخواد به کسی کمک کنه و نتونه اینبارم تا برسه به خونه باز یه چرخی نو بازار می خوره و اراده میکنه تا هستش این روز به خاطر داشته باشه می ره سراغ یه خونه خوب واسه دختره و میگه خدایا تو خودت از دل بندت آگاهی پس به خاطر دل این دختر بیچارم که شده قسمت منم کن که تا این بنگاه سر کوچه برسم واسه شادی دل این عروس و داماد که شده یه خونه نقلی خوب واسشون کرایه کنم از ذوقشم بیچاره تا به خونه نرسیده چارتا نفر پیدا میکنه می زاره در بنگاه واسه اینکه اگه پسندتان بود یه قرارداد خوب واسشون ببندن تا بازم به خونه دختره نزدیک میشه و می بینی که عموی دختر خانم واسش یه دونه خونه پیدا کرده زیبا و شیک تازه ساز و اونم دو سال دیگه ایشالا صاحبش میشه که این دفعه با یه حالتی که دیگه زبان ادم میچسبه به کف دلش اصلا پاشو تو خونه نمیذاره و برمی گرده خونه اما قبلش باز میگه ای خدا اینبارم شد بتول و خونه پاسارگادی!!!!!!!!!!!!
یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲ | 0:21 | يه دوست -
اینبار که بتول خانم باز به در بسته می خوره می ره می ره سراغ یه ارایشگاه خوب واسه دختره و تصمیم میگره از اونجا که دلش پاکه و هیچکس که به پاکیش نیست واسه خودشم که شده یه جای شیک و ارزون براش ردیف کنه که تا هستش مث خودش تو فامیل شوهر سرش بالا باشه و با افتخار به زندگیش با پسره ادامه بده و دیگه سراغ مرد دیگه ایم نره تا اینکه می رسه در خونه دخترو و می بینه که از قضا یکی از خاله های دختره رفته و به خاطر اینکه خدای نکرده دور و نزدیک خبر داد نشه از داستان که خانواده دختر و پسر با هم مچ نیستن واسش یه دونه آرایشگر پیدا کرده که دست بتول باز از پشت بسته و بتول که بازم کف گیرش به ته دیگ خورده میره سر راه میشینه که خداییش نامردی کردی و باید دست ما رم یه جای این کار لند می کردی و بازم میگه پس این بار شد بتول و ارایشگاه ارزان !!!!!!!!!!!!
یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲ | 0:11 | يه دوست -
از بد روزگار حاجی بتول تا برسه خونه داره نقشه میکشه که کاری کنه که برگرده و هر جور شده یه جوری با این دختر ارتباط برقرار کنه تا برسه خونه همش فکر میکنه خدایا نکنه ایرادی تو کار من بوده که این دختره اینقد داره اذیت میشه و من نمی تونم کمکش کنم چیکار کنم نکنممیوره سراغ یه فالگیر و از فالگیره احوال و جویا میشه و به این نتیجه می رسه که باید واسه دختره کاری کرده چیکاروکنم نکنم وبارها به سرش می زنه زنگبزنه و بگه می خواموچون خیلی دختر خوبی هستی خیلی خوبی و خیلیا می خوت دنبال اینن که به خیر و خوشی و راحتی برسن اگه بتونی جلو زبونتو نگه داری واست یه دونه شوهر خوب و اقا پیدا کنم که بازم تا می رسه در خونه دختره می بینه که بله از بد روزگار یکی از همکارای قدیمی واسش یه خواستگار آورده و داره شوهرش می دهد از اونجا که وظیفه خودش می دونسته کمک کردن به این دختره رو یه دوری اطراف میزنه و میگه پس شد بتول و بخت و اقبال خوب !!!!!!!!!!!
یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲ | 0:4 | يه دوست -
تا حاجی بتول می رسه به خونه می بینه که بله باید یه فکر دیگه بکنه حالا چیکار کنه چیکار نکنه زنگمی زنه به دختر و میگه تا سه روز دیگه اگه همه لباساتو باهمجابجا کنی ممکن نیست بتونی چیزی رو که من می خواستم برات بگیرم پیدا کنی پس این دفعه که اومدم پیشت سعی می کنمواست برم از خرازی یه دست ًًًپارچ و لیوان بگیرم که تا اومدی ابو غورت بدی به آرزوت برسی صاحب چیزی بشی که لیاقتشو داری نه چیزی که واست خواستن این بارم تا می رسه در خونه می بینه که به به همسایه بالایی و پایینی اومدن یه بساط قشنگی چیدنو و تا دخترخانم رسیده دم در میگن بیا و با سلیقه خوت یه دست پارچه لیوان وردار که هر وقت نگاش کردی به این حسن نظر و سلیقه احسنت بگی به خودت بفهمونی چند مرده حلاجی که ناگهان بتول یه چرخی می زنه یه اه رو به آسمون میکشه و میگه ای داد بیداد پس بازم بتول و پارچ و لیوان گلدار !!!!!!!!!!!!
شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۲ | 23:54 | يه دوست -
از انجا که دختر بیچاره دیگه از دست این داستان خسته شده بود بتول جان تصمیم گرفت اینبار به سراغش بره و یه مساله جدیده باهاش مطرح کنه و اون داستان می شد سرآغاز دوستیش با هاش تا هر طور شده از شر این خوره که به جونش افتاده بود نجات پیدا کنه و این دفعه عوض پیشنهاد تبخ غذا پیشنهاد دادن یه دست لباس خوشگل به سرش زد و بش گفت اینبار که بری خونه و ببینی که بیامخونتون اگه دوستت نبود برات یه دونه لباس زیبا می خرم که بازم الغرض و القصه یکی از فامیلا سراغش اومد و گفتش که من دو دست پارچه از بزازی گرفتم یکی رو تو ببر خیاطی و دیگری رو با خودم می دوزم که بازم حاجی بتول یهو خشکش زد و دیگه حرفش نیومد و گفت پس شد بتول و پارچه چرمی ناب!!!!!!!
شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۲ | 23:54 | يه دوست -
از انجا که دختر بیچاره دیگه از دست این داستان خسته شده بود بتول جان تصمیم گرفت اینبار به سراغش بره و یه مساله جدیده باهاش مطرح کنه و اون داستان می شد سرآغاز دوستیش با هاش تا هر طور شده از شر این خوره که به جونش افتاده بود نجات پیدا کنه و این دفعه عوض پیشنهاد تبخ غذا پیشنهاد دادن یه دست لباس خوشگل به سرش زد و بش گفت اینبار که بری خونه و ببینی که بیامخونتون اگه دوستت نبود برات یه دونه لباس زیبا می خرم که بازم الغرض و القصه یکی از فامیلا سراغش اومد و گفتش که من دو دست پارچه از بازی گرفتم یکی رو تو ببر خیاطی و دیگری رو با خودم می دوزم که بازم حاجی بتول یهو خشکش زد و دیگه حرفش نیومد و گفت پس شد بتول و پارچه چرمی ناب!!!!!!!
شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۲ | 23:38 | يه دوست -
در ادامه می رسیم به اینجا که حاجی بتول به دنبال سر نخی می گردد که خود را نجات دهد از شر قول داده شده و می گوید این که کار قرار است بدینجا ختم شود برایم پس می رم به سراغ دختر و به او می گویم با اینکه پول خریدگلوبند را برایت ندارم تصمیم گرفتم که خودم برایت یک جا تباخی کنم و غذای مورد نظرت را به همراه یک دست لباس شیک بفرستم که ناگهان دوست دختر از راه می رسد و فریاد کشان از بردن دستبند خبر می دهد که حاجی بتول عین مرغ پر کنده از جا کنده می شود و می گوید پس شد مرغ و بتول!!!!!!!!!!!
پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲ | 23:55 | يه دوست -
در دو طول و بعد از زمان مرگ و زندگی باید به این وضع تن داد به بودن در کنار کسی و رفتن در کنار بی کسی و تا زمان مورد نظر به انتظار چیزی نشتن بدون لبالب شدن از حس شادی و شور و عشق می شود راز دل را با کسی گفت که معنای راز را می فهمد نه به کسی که نمی داند رازداری چیست پس در طول زمان باید به داشتن راز در دل عادت کردن رابطه رازداری با درازای زمان اینه چه مسخره!!!!!!!
پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲ | 14:50 | يه دوست -
در میان نشریه و رسانه می توان یک رسانه را شناخت که به عنوان رسانه جدید شناخته می شود و آن تالار گفتگو در مورد مسائل و مشکلات گوناگون است که مهم ترین آنها را معمولا تالارهای مبادلات می شناسند اما به نظر نبودن مرز میان این تالارهای گفتگو منجر به کاهش علاقه بازدیدکنندگان این مجامع و بهرمندی از مصائب آن می شود به این می گویند روش نویو برقراری ارتباط یکسویه و جدید !!!!!!!!
پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲ | 14:33 | يه دوست -
روزی و روزگاری پیر زنی که سر راه می نشست دید که دختری که کفش هایش پاره شده دارد با بند پاره کفش بازی می کند به اندیشه فرو رفت که چه کند که دختر را خوشحال کند که ناگهان به فکر افتاد اسم خودش و دخترش را برایش حکاکی کند و بیاورد که شاید برایش روزی باشد و از طرفی دختر را هم به نوایی رسیده باشد که ناگهان دید که حاجیه خانم دارد با کفش پاره پاره به سراغش می آید و تصمیم گرفت که فقط اسم خودش را به دختر بگوید و برود و با حالتی تمسخر آمیز رو به دختر کرد و گفت پس شد بتول و حاجی بتول این م طنز جدید !!!!!!!
پنجشنبه دهم فروردین ۱۴۰۲ | 0:4 | يه دوست -
روز اخری بود که دنبال تو می گشتم اما نمی توانستم پیدایت کنم تا اینکه چشمم از گوشه به کتاب افتاد که گوشه طاقچه خاک می خورد جلو رفتم که سرآعازش را با انتهایش کنار هم بچینم دیدم که خط خطی های ذهن به هم ریخته ام را کنار هم ردیف کردم و یک جمله نادر و دوست داشتنی در کنار آن و آن این بود من دیگر تسلیم این سخن چینی ها نمی شوم و به راهم ادامه می دهم خدای من سخن چینی ها!!!!!!!!