دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲ | 9:56 | يه دوست -
یه روز از روزهای خدا بتول به سراطغ خواهرزاده عمه قضی رفت که با عنبر خانم روبرو شد دست زد به ابتکار فلان فلان که ناگهان دید عمه عنبر داره از راه کسب و کار نو بنیان روزی در میاره رفت تو فکر دختره که این چه حال و روزیه واسه خاطر هیچ و پوچ درست کرده رسیده نرسیده در خونه بود که دید در خونه دختره باز مونده پرسید چی شد چرا حیاط بازه گفت اخه من از دیروز زدم تو کار بخت و پز البت۶ه از نوع ویلیام جون گفت ویلی چرا گفت یه کار نوبنیاد که بازم بتول عصبی و وارفته درومد گفت اینم بتول کسب و کار خوش خوشان!!!!!!!